|
برف شدیدی می بارید ، به زور سر پا بودم و به سختی راه می رفتم ، دست زهره توی دستم بود دستاش خیلی سرد بود ، صدای بهم خوردن دندو ناشو از شدت سرما می شنیدم ، در حالی که خسته بود هی می گفت: - بابا تو رو خدا بیا بریم خونه ، اینجا ترسناکه من می ترسم! دستش رو به آرومی فشار می دادم و دنبال خودم می کشیدم: - الان دیگه می رسیم عزیزم ، بابا که تنها نمی تونه بره... پیش خودم کلی شرمنده بودم ، ولی چاره ای نداشتم برای اینکه دلشون به حالم بسوزه باید زهره رو با خودم می بردم.با هربدبختی بود خودم رو رسوندم به آقا رضا، دَمِ دَر بود یه پالتوی گرون پوشیده بود و موهاشو از پشت بسته بود ، داشت یه نفر دیگه رو راه می انداخت ، تا منو دید گفت: - مگه بهت نگفتم دیگه این طرفا پیدات نشه ، نفله! ولی تا چشاش افتاد به زهره ، دلش به حالم سوخت و ما رو برد توی اتاقی که بخاری داشت و گفت: - زودتر کارتو بکن ، عجله دارم باید برم. بعد رو به زهره کرد و پرسید: - چند سالته خانم خوشگله؟ - ١٠ سال بعد رفت بیرون ، از درد داشتم به خودم می پیچیدم ، کِش و سرنگ روی میز بود سرنگ که آماده شد به زهره گفتم: - بابایی... بیا ، کِش رو تا جایی که می تونی محکم بکش. دستاش می لرزید: - نترس عزیزم محکم تر بکش. رگُ پیدا کردم و سرنگ رو خالی کردم توش ، خون توی رگهام بالا می رفت و دردم داشت تسکین پیدا می کرد. چشام رو گذاشتم روی هم و آروم خوابیدم ، خوابی که هر چند کوتاه بود اما دیدنش تنها دلیل برای زنده بودنم بود.زهره رو با تور سفید روی صورتش می دیدم و از لباس های پاره پورش خبری نبود. هیچ باری روی دوشم احساس نمی کردم و از فقر و بدبختی هم خبری نبود... بعد از مدتی پلک زدم ، توان حرکت نداشتم ، زهره داشت آروم و بی صدا گریه می کرد خواستم برم و بغلش کنم که یه دفعه در اتاق محکم باز شد ، آقا رضا بود گفت:
دو روز از اشغال خرمشهر می گذشت.هوای خرمشهر مثل همیشه گرم و سوزان بود ، سروان که از گرمای هوا کلافه شده بود از سنگر بیرون آمد و رفت به طرف سنگر سرباز ، همینطور که به سرباز نزدیک می شد ، پرسید: _ به چی فکر می کنی؟ _ به هیچی قربان. _ مگه به هیچی هم می شه فکر کرد؟ - نه قربان. راستش به نامزدم فکر می کردم که الان توی بغداد داره چیکار می کنه؟ - چند سالته؟ - 18 سال - از جنگ بیزاری؟ - نه ... بله قربان! بعضی وقتا فکر می کنم اصلا ما توی خاک ایران چیکار می کنیم؟ سروان به آرامی روی شانه های سرباز زد و گفت: - می خوای بری پیش نامزد و خونوادت؟ سرباز خیس عرق شده بود ، بعد از مدتی سکوت پرسید: - مگه می شه قربان؟ سروان تفنگ را از دست سرباز گرفت و گفت: - تا نیروهای اصلی از بصره به خرمشهر برسن وقت داری ، الان هم بهترین موقع اس چون خط آرومه و کسی حواسش نیست ، راه بیفت و برو. سرباز با تردید بلند شد و راه افتاد... - ممنون قربان این لطفتون رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. هنوز چند قدم از سنگر دور نشده بود که صدای شلیک گلوله سکوت خرمشهر را شکست! سروان نامه ای را از جیب خود بیرون آورد: ((از فرماندهی کل لشکر عراق به تمامی فرماندهان... هر نظامی که بتواند سربازی را که در حال فرار از خدمت مقدس سربازی است به قتل برساند یک درجه ارتقاء خواهد یافت...))
هوا تاریک شده بود ، بابک آروم و قدم زنان وارد کوچه شد.یاد حرفای امروز استادشون افتاد که گفته بود قدر دوران دانشجویی رو بدونین،مخصوصا اونایی که از خونه و خونوادشون دور هستن ، کاری نکنن که شرمنده خونوادشون بشن.توی این فِکرا بود که رسید دمِ در خونه. یه دفعه دلشوره عجیبی وجود بابک رو فرا گرفت ، برخلاف شبهای دیگه همه لامپ های خونه خاموش بودن، دسته کلیدش رو درآورد و در رو باز کرد ، ناگهان یه نفر به صورت وحشیانه ای اونو حول داد وسط اتاق. لامپ اتاق روشن شد ، بابک در حالی که ترسیده بود به سختی سرشو بالا آورد ، مهسا ، دوست دخترِ همخونه ایش (احسان) رو دید که دست و پاشو بسته بودن ، مهسا با دیدن بابک زد زیرگریه: - این نامردا در خونه رو زدن احسان فکر کرد تو یی در رو باز کرد، یه دفعه ریختن تویِ خونه ، سه تاشون احسان رو به زور بردن تو حیاط و این بی شعور اومده سراغ من. بابک سرشو برگردوند و یه مرد سیاه و تنومند رو دید که با چاقوش داشت بازی می کرد ، مرد سیاه بهش گفت: - بد موقع مزاحم شدی گوساله ، می خواستم... ناگهان صدای احسان از وسط حیاط بلند شد: - بابک تو رو خدا نذار دست اون نامرد به مهسا برسه. بابک تا صدای احسان رو شنید پا شد و با عصبانیت به مرد سیاه گفت: - احمق عوضی،اینا نامزد هستن، می فهمی بی شعور؟ مرد سیاه یه سیلی محکم زد توی صورتش و اونو نقش بر زمین کرد ، بعد هم با خونسردی تمام بهش گفت: - اینجا محله ما است و اجازه نمی دیم دانشجو ها اینجا رو به گند بکشن ، اگه نامزدن شناسنامه شون کو ، بزغاله؟ بابک سعی کرد آرامش خودشو حفظ کنه ، در حالیکه دستاش به شدت می لرزیدن گفت: - ببین آقا به خدا قراره همین هفته عقد کُنن،به خدا اینا برای همدیگه می میرن... مرد سیاه حرف اونو قطع کرد و گفت: - ببین جوجه ، یا تو هم میری پیش دوستت توی حیاط تا من با این دختر تصفیه حساب کنم یا خونه تونو پُر موادمی کنم و زنگ می زنم ١١٠ مهسا افتاد روی دست و پای بابک و گفت : |
About
Authorsامیر علیمرادیانLinksSpecific
بلاگ کد
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
انتخاب وبلاگ برتر
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
Categories
|